قتل میران شاه و پسرش سالار کرد و ماجرای فرار برادرش ملک تاج الدین کرد سیستانی

بخش اول

.قتل میرانشاه وسالارکرد :
چون شـهورسـنه ثمان وخمسین وستمایۀ درآمد، از تواریخ این سال حکایت به قتل رسیدن میرانشاه و پسر اوست. میرانشاه وسالار داماد و نبیره ملک شاهنشاه کرد بودند. در آنسال که ملک شـمس الدین کرت،شاهنشاه و بهرامشاه را بکشت، میرانشاه وسالار به جانب سیستان رفته بودند و پناه به کشتمور-که حاکم آنجا بود- برده. [۲۵۸ [در این سال ازحدود سیستان بیرون آمدو عزیمت آن
کردکه به دریا بار رود و از آنجا به مصـر درآیـد.چون به مسـتنگ رسـید، پهلوان محمـد نهی راخبرکردندکه میرانشاه وسالار به مستنگ آمده اند و عازم سفر دریاباراند. از معتبران سپاه ده تن را با دوسر اسب تازي نژاد پیش میرانشاه فرستاد وگفت که می بایداز این ولایت نرود و اندیشه بدبه خود راه ندهد و بدین جانب حرکت فرماید؛چه ملک اسـلام بارها فرموده که اگر پیش آیدوسر به صلح درآورد ولایت مسـتنگ را با تمامت نواحیکه در متصرف «۲ «ملـک شاهنشاه و بهرامشاه بوده مفوض گردانم. القصه میرانشاه روي به راه آورد. پهلوان محمدنهی با تمامت سپاه به استقبال میرانشاه سوار گشت و [او] را به لشکرگاه خود درآورد و فی الحال مکتوب نوشت به خـدمت ملک اسـلام. ملک شـمس الـدین جواب نوشت که پهلوان محمـدنهی بایدکه [بر] قول میرانشاه و سالار اعتماد نکند[۲۶۱ [و به هرنوع که توان دو دست دهد، ایشانرا به قتل رساند، و یا بندکرده پیش ما فرستد.
میران شاه و تمامت خویشاوندان او در باغی مجمعی ساخته بودند و جشـنی بر آراسته که ناگاه پهلوان محمد نهی با پانصد مرد آهن پوش از در و دیوار باغ درآمـد. سالار را دستگیرکرد و میرانشاه درحرب به قتل رسـید. روز دیگر سالار را بکشتند-
بـا ده تن ازخواص میرانشاه-و باقی مردم ایشان[را] با زن و بچه به ولایت غور فرسـتاد. پهلوان محمـدنهی را به واسـطه قتل میرانشـاه نـام و آوازه عظیم حاصـل شـد،چه هژده سـال میرانشاه در (خراسان و سیستان و زابلستان ) وحـدود هندوسـتان لشکرکشـی کرده بود وچنـد قلاع و
حصون را به دست آورده.
_

بخش دوم.
.گریختن ملک تاج الدین کرد
چون شـهور سـنه تسع وخمسین وستمایۀ (۶۵۹ (درآمد، ملک تاج الدین کرد با ملک اسـلام شـمس الدین تخلف کرد وسـبب آن
بودکه چون پهلوان محمـدنهی میرانشاه وسالارکرد را به قتل رسانیـد، به تکناباد آمـد که ملک اسـلام شـمس الـدین در تکناباد بـود. روزي پهلـوان محمـدنهی روي به یـاران خودکرد وگفت: اي اصـحاب، بحمـدالّله تعـالی که از هیـچ جاي کسـی به حرب ما نمی آیـد و ما راخصـمی نمانـد. بعداز این می بایدکه خوشدل و مجموع خاطر باشـید، و هر روزي راکه به جنگو آهنگ سپري گردانیده اید، یکسال به طرب و عشرت به سر برید. روز دیگر این حکایت را به سمع ملک شمس الدین رسانیدند. ملک درخشم
شـدوگفت: پهلوان محمـدنهی را از من بگوییدکه [تا] «۱ «این شـیر دلیرکردي- یعنی ملک تاج الـدین کرد- برجاي باشد، زنهار که آب خوش نخوریـد.جوانی بود، او را علیشاه گفتندي. روز دیگر پیش ملک تاج الدین کرد رفت و آنچه از ملک شـمس الدین شنیده بود، با او بگفت. ملک تاج الدین اندیشه مندشد و دانست که عاقبت ملک شمس الدین نیز او ر[ا] به قتل رساند. با پنجاه سوار دلاورکردي از تکنابـاد بیرون آمـدو روي به طرف شـط آموي نهاد.بعـداز یـکماه به لشـکرگاه شاهزاده برکه خان رسـید[و] احوال خود مقر درگـاه ده تن را نـامزد فرمود تـا ملک تاج الـدین کرد را پیش نکودر برنـد، تا نکودر را عرضه داشت. برکه خـان ازبـان ّ
معـاون باشـدو چنان سازدکه «۲ «رحمت و مونتی شـهر مسـتنگ بـدو رسـد. ملک شـمس الدین بعداز ده روز، با آن ده تن بیرون آمد.چون به سـی فرسنگی«۳ «لشـکرگاه نکودر رسـید، قومی از دلیران غور با او مقابل افتادند. ملک تاج الدین را بگرفتند و درشـهر تکناباد در بنـدکرد [نـد]. راوي چنین تقریر کرد که ملحـدي بود، او را علاء الـدین هریرگفتنـدي؛ برادرخوانـده ملک تاج الدین کرد بود.
پیش سـراقسوخاتون، مادر قتلغ تیمور-که امیر تکناباد بود- رفت و هزار دینار قبول کر [د]،جهت استخلاص ملک تاج الدین کُرد.
خـاتون پنجاه سوار بفرسـتاد تا ملک تاج الـدین کرد را از بنـدخلاص کردنـدو در مصاحبت او تاحـدود مسـتنگ برفتنـد. از زعماء افغانستان،شخصی هوبو نام، با هزار مرد افغان پیش ملک تاج الدین کرد آمد. و درشهر مستنگ به حکم ملک شـمس الدین حاکمی بود، او را سـپهلار «۱ «غوري گفتندي.چون ملک تاج الدین به پنج فرسـنگی مسـتنگ رسـید، مکتوبی نـوشت که بایـدسـر به فرمـان من داریـدوسـپهلار غوري را باطایفه ايکه ملازم اوینـد، دسـته بسـته پیش من فرستیـد. مردم مسـتنگ اندیشه منـد شدنـد و گفتند که اگر ماسـپهلار غوري را بگیریم، فردا روز ملک شـمس الدین به انتقام او مسـتنگ راخراب کند.
جواب نوشـتندکه مـا همه بنـده وخـدمتکار و دوسـتدار ملکیم، اما با این طایفه غوري ما را دست زور نیست. اینقـدر توانیم که اگر ملک به حرب ایشان صف کشد، ایشان را مدد ندهیم. روز دیگر ملک تاج الدین کرد با هزار مردان پیاده و سوار بر درشهر مسـتنگ آمـد.سـپهسالار غوري بـا دویست [و] پنجـاه مرد دلاور از غوري و اوغانی درمقابل ملک تاج الـدین صف برکشـید. تا نماز پیشـین جنگ کرده و قرب صدتن را ازکردیان و اوغانان به قتل رساند. اماچون لشـکر ملک تاج الدین بسیار بود اکثر مردان سپهالار غوري به قتل رسیدو باقی به سلامت منهزم شدند.
ملک تاج الدین کرد به مسـتنگ درآمد و جماعتی راکه با اسـپهلار غوري بیعت داشته و به متابعت او رضا داده بودند، به قتل آورد و اکابر و اعیان مستنگ را بنواخت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *