مثنوی دختر گز

 

بخش اول از مثنوی بلند دختر گز۱

(این شعر در کتاب دختر گز در سال ۱۳۸۰به چاپ رسیده است.)
***
باز امشب عشق غوغا می کند
زخم های کهنه را وا می کند
باز امشب دل جوانی می کند
با می و ساقی تبانی می کند
دل خدا را باز پیدا می کند
عاشقی ها را هویدا می کند
عاشقی حالی به حالی می شود
عشق تن پوش اهالی می شود
دل شراب کهنه را سر می کشد
بهر جان دیو خنجر می کشد
دیوها از قصه ها بیرون شدند
ریگ ها همسایه ی هامون شدند
عشق:یوسف٬ دل :زلیخا می شود
شهر دل یک مصر زیبا می شود
باز لیلا ماه مجنون می شود
باز دل از عشق ممنون می شود
نقش بوسه بر لب جان می زند
جام می بر باده بهتان می زند
امشب این دل مست جام باده است
گوشه ی میخانه ای افتاده است
شب عزیز و باده از می لب به لب
سوختم جان اهورا جان شب
***
وای یادم رفت ٬وقت عشق نیست
بر تن تهمینه رخت عشق نیست
وای یادم رفت٬ حرفم درد بود
عاشقی در خانه ی “زن مرد” بود
رستم تهمینه٬ بازاری شده است
حرمت ناهید زنگاری شده است
آی رستم! عشق بازی می کنی؟!
ترکتازی! ترکتازی می کنی؟!
درد من درد لب و آغوش نیست
مرد من هم پیک مار و موش نیست
مرد من فرهاد و مجنون نیستند
وارثان بوی طاعون نیستند
مرد من گز بود! اما دیب زد
هستی اش را٬ دیو شب در جیب زد
خودخوری کردیم پشت قاب ها
مانده عکسی مرده از مرداب ها
***
آی هامونی ترین ایران من
باز کن چشم دلت را جان من
دختر بلخ و سمرقند تو را
چشم آهوهای هلمند تو را
دختر دل واپس مهتاب را
خواهر گیسو کمند آب را
دختر “دوشیزه پندار” تو را
دختر گلهای شنزار تو را
دختر زرتشت و آتشگاه را
دختر اسب و تفنگ و ماه را
دختر گردآفرید و آب را
حرمت جا مانده ی مهتاب را
دختر شنزار سرخ و زرد را
دختر طوفان نژاد درد را
سرمه دانش نیست! لعنت بر چه کس؟
عشق بانش نیست! لعنت بر چه کس؟
زال من!رودابه ی دق مرگ کو؟
بوسه بانوی سراسر برگ کو؟
ماسه اینک قصد جانم کرده است
عاشقی اما جوانم کرده است
***
دختر شن ماسه ها تعجیل کن
لااقل کاری برای ایل کن
مرگ بر چشمی که طوفان می شود
قاتل هامون و عمان می شود
مرگ بر طوفان و طوفان خوارها
مرگ بر اجداد اژدرمارها
مرگ بر مهر برادروارگی
مرگ بر چادرشب آوارگی
مرگ بر بنداب و بر “قحط آبها”
مرگ بر دل مرده و مرداب ها
مرگ بر گردآفرید عشوه گر
مرگ بر لب های از می مست و تر
مرگ بر لیلای کوچه گردها
یا به ایل مرده ی “زن مرد ها”
***
آی هامون دخترت “زن مرد” شد
مرد “رستم باورت” شبگرد شد
آی هامون! ریگ٬ سرخاب من است
رقص خنجر! رقص چرخاب من است
گیسوانم مار ضحاکی شدند
مردهایت باز تریاکی شدند
گونه هامان بوسه گاه ریگ شد
کاسه ی چشمان عاشق٬ دیگ شد
آن سیه چشم سکایی مرده است
جام زهرآب عطش را خورده است
گندم اینک قصد جانم کرده است
تشنگی ها بدزبانم کرده است
حضرت حوا چرا راضی شدی؟
با گل دیوانه هم بازی شدی؟
حضرت حوا “ویاری” بوده ای؟
یا ز ایل کشت و کاری بوده ای؟
پس چرا همسایه ی گندم شدی؟
باعث رنج گز و مردم شدی؟
***
بخش دوم

بخش دوم از مثنوی دختر گز ۱

باز امشب عشق غوغا می کند
زخم های کهنه را وا می کند:

ای سکا چشمان گیسو بافته
گیسوی دل را به هر سو بافته
دختر گز، نان فروشی می کند
عشق دارد پرده پوشی می کند
دختر گز، چتر بازی می کند
دیو اینک ترک تازی می کند
دختر هامون و کابل مرده است
خواجه روی دوش زابل مرده است
گیسوان سبز گزها زرد شد
عاشق “هامونی ام” شب گرد شد
مرده خورانی تنش را برده اند
حرمت پیراهنش را برده اند
***
آب اینک قصد جانم کرده است
تشنگی ها بدزبانم کرده است
مهر گز، آب است! گز دق کرده است
روی پای دیو هق هق کرده است
چادر خود را گرو داده است گز
عاشقی را باز لو داده است گز
***
دیوها از قصه ها بیرون شدند
کاسه لیسان قاتل هامون شدند
جان گز! رستم !شکستی شیشه را
شیشه ی دیب سیه اندیشه را
رستم اینک دیو، مجنون مرا
برده و نوشیده هامون مرا
رستم اینک در کجا جا مانده ای؟!
در کدامین خوان از پا مانده ای؟!
لحظه ای با “کوچه گردانت” بگو!
با سکوت تلخ مردانت بگو!
مردها ای مردها ای مردها
ای هوادار چه باید کردها
ای علم بر دوش های حرف ها
ای ز فعل “گفت” صدها صرف ها
مثل شن بادید، ای تل ماسه ها
ای هواخواهان دیگ و کاسه ها
“گرگ بادی” یوسفی را خورده است
حرمت گل های گز را برده است
***
مرد من! ای مرد آتش نوش من
مرد آهن پوش صد آغوش من
مرد ریگستان مزدک چشم من
ساغر همواره، بابک چشم من
آن سکایی چشم چشم آهو منم
باده افشان شب گیسو منم
من به جای هر چه گز خون می خورم
از شراب چشم هامون می خورم
مهربان! ریگ روانت می شوم
بوسه ی گز در دهانت می شوم
ای گل گز !عاشق نام توام
عاشق بی نام و بد نام توام
جان گل! هامون من! یکدم بمان
خطبه ی عقد مرا با گز بخوان
گفته بودم دل جوانی می کند
عاقبت با گز تبانی می کند
مردم ای مردم! تن گز می شوم
باز من ! آبستن گز می شوم.

============

بخش هائی از مثنوی بلند دختر گز

سروده معصومه آتش فراز

وای یادم رفت ٬وقت عشق نیست
بر تن تهمینه رخت عشق نیست
وای یادم رفت٬ حرفم درد بود
عاشقی در خانه ی “زن مرد” بود
رستم تهمینه٬ بازاری شده است
حرمت ناهید زنگاری شده است
آی رستم! عشق بازی می کنی؟!
ترکتازی! ترکتازی می کنی؟!
درد من درد لب و آغوش نیست
مرد من هم پیک مار و موش نیست
مرد من فرهاد و مجنون نیستند
وارثان بوی طاعون نیستند
مرد من گز بود! اما دیب زد
هستی اش را٬ دیو شب در جیب زد
خودخوری کردیم پشت قاب ها
مانده عکسی مرده از مرداب ها

* * *

آی هامونی ترین ایران من
باز کن چشم دلت را جان من
دختر بلخ و سمرقند تو را
چشم آهوهای هلمند تو را
دختر دل واپس مهتاب را
خواهر گیسو کمند آب را
دختر “دوشیزه پندار” تو را
دختر گلهای شنزار تو را
دختر زرتشت و آتشگاه را
دختر اسب و تفنگ و ماه را
دختر گردآفرید و آب را
حرمت جا مانده ی مهتاب را
دختر شنزار سرخ و زرد را
دختر طوفان نژاد درد را
سرمه دانش نیست! لعنت بر چه کس؟
عشق بانش نیست! لعنت بر چه کس؟
زال من!رودابه ی دق مرگ کو؟
بوسه بانوی سراسر برگ کو؟
ماسه اینک قصد جانم کرده است
عاشقی اما جوانم کرده است

* * *

 

دختر شن ماسه ها تعجیل کن
لااقل کاری برای ایل کن
مرگ بر چشمی که طوفان می شود
قاتل هامون و عمان می شود
مرگ بر طوفان و طوفان خوارها
مرگ بر اجداد اژدرمارها
مرگ بر مهر برادروارگی
مرگ بر چادرشب آوارگی
مرگ بر بنداب و بر “قحط آبها”
مرگ بر دل مرده و مرداب ها
مرگ بر گردآفرید عشوه گر
مرگ بر لب های از می مست و تر
مرگ بر لیلای کوچه گردها
یا به ایل مرده ی “زن مرد ها”

* * *

آی هامون دخترت “زن مرد” شد
مرد “رستم باورت” شبگرد شد
آی هامون! ریگ٬ سرخاب من است
رقص خنجر! رقص چرخاب من است
گیسوانم مار ضحاکی شدند
مردهایت باز تریاکی شدند
گونه هامان بوسه گاه ریگ شد
کاسه ی چشمان عاشق٬ دیگ شد
آن سیه چشم سکایی مرده است
جام زهرآب عطش را خورده است
گندم اینک قصد جانم کرده است
تشنگی ها بدزبانم کرده است
حضرت حوا چرا راضی شدی؟
با گل دیوانه هم بازی شدی؟
حضرت حوا “ویاری” بوده ای؟
یا ز ایل کشت و کاری بوده ای؟
پس چرا همسایه ی گندم شدی؟
باعث رنج گز و مردم شدی؟

* برگرفته از خانه مجازی فرهنگ و هنر سیستان و بلوچستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *